کــاروان رفت و من آزرده از جــان
به فــکر حــال زار و روز خـویشم
همــه در فکـر حـق٬ راهی به سویش
مـن اندر فکر خود٬ چـون مـو پـریشم
مرا گفتند کـه برخیـز٬ هـی روان شو!
مـن سرگشته هیچ رو ره ندیدم!
مرا گفتند که بینی این سـرا را؟
ز لطف حـق بکـردیم این بـنا را
من مسکین٬ نگـر بـر آسمانم
که یا حـق٬ من تو را یا بت طلب هم؟
ندا آمد کـه اینجا بود حق امـروز
هله! گمگشتگان فردا مجوئید.
+
نوشته شده در جمعه
1386/11/19 ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط مجید
|